غریب اشنا
و با تمام افقهاي باز نسبت داشت در انتظار تو بودن را هم دوست دارم دیدم کسی در میزند در را گشودم روی او دیدم غم است در میزند ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا..... غم با همه بیگانگی هر شب به من سر میزند تو يـادگـار هـفتمين سپيدهاى شـکـوه مـاندنىترين قصيدهاى اشـارتـى ز بـيـکران روشنى کـه از ديـار بى نشان رسيدهاى سـتـاره حـريـم سـبز فاطمه ز بـى نـهـايـت خدا دميدهاى بـهـار سـبـز بـاغهاى آرزو امـام قـصـههـاى ناشنيدهاى گـل نـجـيـب بـاغ آفـرينشى کـه در دلـم بـهـار آفريدهاى تـو قـلب عاشقان هر زمانه را بـه لـطف و بخششت خريدهاى تـو مـنتهاى مهر و رحمت خدا ز هرچه غير اوست دل بريدهاى ز مـهربانىات، ز دل ستانىات چـه نقشها به لوح دل کشيدهاى مـيـان لالـههـاى سـرخ آشنا غريـب آشـنـا! تو برگزيـدهاى ز سـاغـر کرامـت مـحمـدى زلال نـور مـعـرفت چشيدهاى ز بـاغهـاى بـى زوال سرمدى سـبدسـبد گـل حضور چيدهاى دلا! ز شـوق لـحـظـه زيارتى چـه عـاشقانه از قفس پريدهاى! بـهـار شـد دوبـاره باغ باورم ز عـشق تو که روشناى ديدهاى بـه شـام غـربـت سياه عالمى طـلـوع فجر هشتمين سپيدهاى شب آرم، آرام لحاف چرک مرده خود را به روی شهر میکشید و رفت و آمدها کمتر شده و صدا ها کمتر بگوش میرسید. به نام یگانه معشوق زندگیم رئیس مذهب جعفری ( شیعه ) در روز ۱۷ ربیع الاول سال ۸۳هجری چشم به جهان گشود . پس از درگذشت پدر بزرگوارش ۳۴سال نیز دوره امامت او بود که در این مدت “مکتب جعفری ” را پایه ریزی فرمود و موجب بازسازی و زنده نگهداشتن شریعت محمدی ( ص ) گردید . زندگی پر بار امام جعفر صادق ( ع ) مصادف بود با خلافت پنج نفر از بنی امیه ( هشام بن عبدالملک - ولید بن یزید - یزید بن ولید - ابراهیم بن ولید - مروان حمار ) که هر یک به نحوی موجب تألم و تأثر و کدورت روح بلند امام معصوم ( ع ) را فراهم می کرده اند ، و دو نفر از خلفای عباسی ( سفاح و منصور ) نیز در زمان امام ( ع ) مسند خلافت را تصاحب کردند و نشان دادند که در بیداد و ستم بر امویان پیشی گرفته اند ، چنانکه امام صادق ( ع ) در ۱۰سال آخر عمر شریفش در ناامنی و ناراحتی بیشتری بسر می برد . "بقیه در ادامه مطلب"
اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم این شعر تا ابد با تو خواهد زیست حتی وقتی که من دیگر نباشم یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد
شعر عاشقانه بیشتر از آدمها می ماند عاشقانت تو را ترک می کنند اما شعر عاشقانه همیشه با تو خواهد بود پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم! شعری از اعماق جان٫ که مرا به یاد تو آورد...... شعری که همیشه با تو بماند عشق باران بارید چشم هایم را شستم و نسیم به قلبم راه یافت دفتر ارزو هایم را گشودم و تو را در صفحه اول ان عاشقانه یافتم... چه تهی شده ام ، من از معنی... و نفرین بر این واژه گان پوچ و بی معنی... که مرا نه به خروش ِ مواج ِ زندگی رهنمونند و نه به آرامش یکپارچه مرگ... چه بی حاصل حضوری دارند این واژه گان... بر این معصوم صفحۀ سفید ِ بی گناه... که دیگر نه دیده گان مرا تعریف می کنند و نه چشمان تو را افسون... مرده باد کلمه و خاموش باد جمله... که هر چه می گویند از حضور خستۀ من می کاهند و بر غیاب شکستۀ تو می افزایند... آخر به چه کار می آیید ای واژه گان گم گشته معنی... مرا به حال خود بگذارید... و ویران شوید... که از انبوه شما ، تنها دیواری ساخته می شود از آجر تلخ کلمه ، که چون به یک خط قرار گیرید و بر سطرها نشینید ، بی نفوذ دیواری گردید همچون این نوشتۀ منحوس... وهر چه بیشتر نوشته آید... دیوار جدایی میان من وتو را رفیع تر گرداند... و مرا در پشت این نوشته ها پنهان تر... پس دیگر نخواهم نوشت و هیچ نخواهم گفت... تا ویران شود دیوار و آوار گردد کلمات... که اکنون وقت خاموشی پرفریب لبهاست... وآغاز گفتگوی بی واسطۀ چشمها... بر چشمان گویای من همیشه خیره بمان.... ضیافتهای عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثــار
خوشا پیدا شدن در عشق برای گم شدن درباد
چه دریایی میان ماست خوشا دیدار ما درخواب
چه امیـدی به این ساحـل خوشا فریاد زیر آب
خوشــــا عشق و خوشا خون جـگر خـوردن
خوشــــا مردن خوشــــا از عاشقی مردن « انا انزلنه فی لیله مبارکه، لیله القدر خیر من الف شهر.» آن چشمانت كدامين درياي پاك است كه مي توان طلوع زندگي را در آن ديد يا تبسم شيرينت كدامين ترانه ي زندگيت است كه ميتوان با آن فرشته ها را وسوسه كرد . برايت مي نويسم و فقط از تو مي خوانم چون معجزه كردن را از تو ياد گرفتم اعجازي كه دستان تو را مي ستايد كليد گشايشگرتمام در هاي بسته است . يا مولا به فريادمان برس نجواهايمان را بشنو شعر بسیار زیبای " غریبه آشنا " از اردلان سرفراز این شعر رو گوگوش خونده .... تو از شهر غریب بی نشونی اومدی تو با اسب سفید مهربونی اومدی تو از دشت های دور وجاده های پر غبار برای هم صدایی هم زبونی اومدی تو از راه می رسی ، پر از گرد و غبار تموم انتظار ، میاد همرات بهار چه خوبه دیدنت ، چه خوبه موندنت چه خوبه پاک کنم ، غبار رو از تنت غریب آشنا ، دوست دارم بیا منو همرات ببر ، به شهر قصه ها بگیر دست منو ، تو او دستات چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم بمونم منتظر تا برگردی پیشم تو زندونم با تو ، من آزادام منبع : آوای آزاد این آهنگ رو من خیلی دوسش دارم... به خاطر همین گذاشتم تا شما هم استفاده کنین... شقایق خواننده: داریوش ترانه سرا: اردلان سرفراز آهنگ ساز: فرید زولاند دلم مثل دلت خون شقايق چشمهام درياي بارون شقايق مثل مردن ميمونه دل بريدن ولي دل بستن آسونه شقايق شقايق درد من يكي دوتا نيست آخه درد من از بيگانهها نيست كسي خشكيده خون من رو دستهاش كه حتي يك نفس از من جدا نيست شقايق واي شقـــايق گـل هميشه عاشـــق شقايق اينجا من خيلي غريبم آخه اينجا كسي عاشق نميشه عزاي عشق غصهاش جنس كوهه دل ويرون من از جنس شيشه شقايق آخرين عاشق تو بودي تو مردي و پس از تو عاشقي مرد تو رو آخر سراب و عشق و حسرت ته گلخونههاي بيكسي برد شقايق واي شقـــايق گـل هميشه عاشـــق دويديم دويديم و دويـــديم به شبهاي پُر از قصه رسيديم گره زد سرنوشتهامون رو تقديـــر ولي ما عاقبت از هم بريديـــم شقايق جاي تو دشت خدا بود نه تو گلدون نه توي قصهها بود حالا از تو فقط اين مونده باقي كه سالار موم عاشقهايي گـل هميشه عاشـــق شقايق واي شقـــايق گـل هميشه عاشـــق شقايق واي شقـــايق گـل هميشه عاشـــق اگر کسی از آهنگ خوشش اومد میتونه دانلودش کنه : اینم لینک دانلود : Download حلول ماه مبارك رمضان و ضيافت الله بر مسلمين جهان و تمامي شيعيان به خصوص همه شما مبارک باد. خسته شدم از کوچه و پس کوچهها، همش کوچه، هی میدوم، هر دفعه دنبال کسی، دنبال چیزی، این گمشدههای من، انگار تمامی ندارند، گمشده هم نباشد دنبال خودم میگردم، خودم هم که نباشم باز می دوم...
بزرگ بود و از اهالي امروز بود
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد
صداش به شكل حزن پريشان واقعيت بود
و پلكهاش مسير نبض عناصر را به ما نشان داد
و دستهاش هواي صاف سخاوت را ورق زد و مهرباني را به سمت ما كوچاند
به شكل خلوت خود بود و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را براي آينه تفسير كرد
و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود
و او به سبك درخت ميان عافيت نور منتشر مي شد
هميشه كودكي باد را صدا مي كرد
هميشه رشته صحبت را به چفت آب گره ميزد
براي ما يك شب سجود سبز محبت را چنان صريح بيان كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم و مثل لهجه يك سطل آب ، تازه شديم
و بارها ديديم كه با چقدر سبد براي چيدن يك خوشه بشارت رفت
ولي نشد كه روبروي حضور كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم !!!
که خود با تو بودن است
به تو اندیشیدن
رویاهایم را رنگین میکند
ای لطیف ترین
ای مهربانترین
…… ای صمیمی ترین...

میلاد هشتمین اختر تابناک امامت ثامن الحجج امام رضا(ع) بر مسلمانان و شیعیان مبارک باد
یا مولا به فریادمان برس:سلام اي حضرت سلطان عشق
يا علي موسي الرضا اي جان عشق
سلام"اي بهر عاشق سرنوشت
سلام اي تربتت باغ بهشت![]()


بوی یک دریا پر از مه می آید
گویا به تنهایی لایق ترم . حق من همان تنهایی کهنه ایست که تو گرفتی و گویا حال پس می دهی .
شاید بهتر باشد پس بگیرم . نمی دانم... همان تنهایی کهنه که هیچ کس نفهمید توهم هرگز نفهمیدی .
ناگاه آمدی به ستاره ی من و من به ستاره ام هیچ کس را راه نمی دادم . در آسمان من همه خوبند ، حتی بدها . در آسمان من جای تمام آدمهای هستی به یک اندازه هست. اما بر ستاره ام نه . و تو بی حریم پا گذاشتی به ستاره ی من و من انگار مسخ شدم ، مست شدم . و گاهی می شد حتی که از ستاره ام بیرون شوم تا جای تو تنگ نباشد .
ومن همان من تنها همان من خودخواه.... با توبی حریم شدم . بی دیوار ، بی سایه ، و تمام ستاره ی کوچکم را با تو قسمت کردم و دیگر ...
تمام آدمکهای آسمانم را ندیدم . اما گویا دارم از ستاره ام می افتم . انگار باید دوباره من باشم و یک ستاره تنهایی.... من باشم و
تنها
پدرش امام محمد باقر ( ع )و مادرش “ام فروه ” دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر می باشد. کنیه آن حضرت : “ابو عبدالله ” و لقبش “صادق ” است .
حضرت صادق تا سن ۱۲سالگی معاصر جد گرامیش حضرت سجاد بود و مسلما تربیت اولیه او تحت نظر آن بزرگوار صورت گرفته و امام ( ع ) از خرمن دانش جدش خوشه چینی کرده است . پس از رحلت امام چهارم مدت ۱۹سال نیز در خدمت پدر بزرگوارش امام محمد باقر ( ع ) زندگی کرد و با این ترتیب ۳۱سال از دوران عمر خود را در خدمت جد و پدر بزرگوار خود که هر یک از آنان در زمان خویش حجت خدا بودند ، و از مبدأ فیض کسب نور می نمودند گذرانید . بنابراین صرف نظر از جنبه الهی و افاضات رحمانی که هر امامی آن را دار می باشد ، بهره مندی از محضر پدر و جد بزرگوارش موجب شد که آن حضرت با استعداد ذاتی و شم علمی و ذکاوت بسیار ، به حد کمال علم و ادب رسید و در عصر خود بزرگترین قهرمان علم و دانش گردید .
ادامه مطلب




(ما قرآن را در شب مبارک فرو فرستادیم. شب قدر از هزار ماه برتر است.)
در شب قدر، همه امورات عالم اندازهگیری میشود و به تصویب حجت خدا در هر زمان میرسد. دقیقاً معلوم نیست شب قدر کدام شب است؛ گروهی آن را در طول سال محتمل میدانند و گروهی در ماه رمضان، گروهی یکی از 12 شب آخر این ماه و گروهی یکی از شبهای نوزدهم، بیست و یکم و یا بیست و سوم ماه رمضان را شب قدر میدانند. شیعیان نیز عموماً شب بیست و سوم را شب قدر میدانند.

غریب آشنا

![]()
کوچههای بن بست، مارپیچهایی که همیشه آخرش به هیچ کجایی ختم نمیشود
همین دیشب آنقدر دویدم که، اشکم درآمد، کوچهها تنگ و گشاد میشدند، باریک باریک یا پهن پهن، هوا تاریک میشد و بعد از چند لحظه روشن، سرد بود و بعد اصلا دمای هوا را حس نمیکردم، کف زمین زیر پاهایم، یخ بسته بود، زمستان بود اما باز هم چند لحظه... بعد هیچی نبود.
توی یکی از پیچها تازه یادم افتاد باید کسی را پیدا کنم و چیزی به او بگویم همین باعث شد که با اطمینان بدوم، ترس تمام وجودم را گرفته بود، ترس را خیلی کم احساس کردهام ولی در آن لحظه از ماندن در کوچهها ترسیدم.
بالاخره انتهای کوچهای، به جایی شبیه پارک یا شاید فضایی که قبلن پارک بوده رسیدم، سنگی و سرد با هوای مه گرفته، باران، باران هم میبارید، چرا من خیس نبودم؟ انتهای کوچه ایستاده بودم وقتی متوجه شدم که خیس نشدهام برگشتم بالای سرم را نگاه کردم، کوچهها، سقف داشتند...
پایم را که در آن جا گذاشتم، خیس آب شدم، جایی که ایستاده بودم بلند تر از جاهای دیگربود و روبرویم پلههای پهنی بود که پایین میرفت، زنی با لباس سیاه و صورت پوشیده با چتری سیاه، با عجله داشت از پلهها میآمد بالا، به طرف جایی که ایستاده بودم، مردی با لباس سیاه و صورتی پوشیده چند پله جلوتر از زن و با عجله میآمد، زن وقتی به او رسید چترش را بست و با زور به دست مرد داد و رفت.
مرد لحظهای مکث کرد و بعد چتر را بالای سرش گرفت و راه افتاد...
و من دیدم که زن کمی جلوتر از مرد و بدون چتر داشت میرفت و مرد پشت سر او با چتر.
آنها رفتند و من مثل آدمهایی که گیج شده باشند از پلهها پایین رفتم...
کف زمین پر از آب بود و کمی گلآلود، توجهی نکردم و باز دویدم، سر چهارراهی رسیدم و باز مستقیم رفتم، انگار که کسی را دیده باشم هی صدایش میزدم که بایستد ولی نه کسی بود و نه صدایی، زانو زدم روی زمین و خیره شدم به باران...
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |









