روز مادر بر تمام مادران مبارک باد


سلام
سلام
سلام
سلام
سلام
چندتا سلام به خاطرچند ماه تاخیر
![]()
خدایا! تو همانی که من میخواهم.کاری کن که من هم همانی باشم که تو میخواهی
یا رب!
التماست میکنم که دعا کردن را به من بیاموزی و خودت هم آنرا اجابت نمایی که کیست آنکه بهتر از تو نیازم را بر آورد؟
اله من! چگونه شکرت گویم و چه طور عشق و محبتم را به تو بیان کنم، حال که زبان از وصف تو قاصر و این بنده ی عاصیت توان شکر ذره ای از لطفت را ندارد
کاش بتوانم هر بامداد، نعمت هایت را به شماره در آورم تا فراموشم نشود که هر چه دارم از تو دارم
بار الهی! مرا آفریدی،علی رغم اینکه پیش از خلقتم عیب و نقصم بدیدی
ولی با محبت برویم بخندیدی
و از پرتو عشقت ذره ای برمن بتابیدی
و با آن ذره آتش به جانم کشیدی
ولی من همان بنده ام که پلیدم
بزرگی و لطفت ندیدم،
به سرعت به سوی گناهان دویدم،
ولیکن به دل هست این امیدم،
که باز آیم و سر به زیر از گناهان بگویم:
ببخشا که من هرچه کردم نفهمیدم
و میدانم که تو میبخشی
و میدانم که بهترین و والا ترین عاشق و معشوق تویی و بس ...
درود بر پیامبر صلی الله علیه و آله
سپاس خدایی را که بر ما منت نهاد به وجود محمد صلی الله علیه و آله در میان امت های گذشته و قرون سپری شده... بار الها! پس درود فرست بر محمد صلی الله علیه و آله که امین وحی تو، و بزرگوارتر از تمام خلق تو، و بنده پسندیده در میان بندگان توست. 
سلام مهربونا عیدتون مبارک
التماس دعا دوستاي خوبم
تو اين شباي عزيز به فكر هم باشيم
واسه تك تكتون ارزوي موفقيت وسلامتي
دارم.

شب یلدا بلندترین شب سال ، شب اول برج جدی و شب چله بزرگ زمستان است. فرهنگ معین یلدا را برگرفته از ریشه سریانی ( زبان مردم روزگار باستان سوریه " کلده و آشور" ) ذکر می کند که به معنای "میلاد" است . مهر پرستان آریایی، بدنیا آمدن خورشید را در آن شب که ابتدای انقلاب زمستانی است، جشن می گرفتند. این کلمه در زبان مردم اسکاندیناوی و شمال اروپا، با نامjul " یول" شهرت یافت و میلاد مسیح، مقارن آن قلمداد شد. مردم ایران زمین آن را یلدا نامیدند . یلدا در ادبیات و عرفان فارسی تعابیر گوناگونی دارد .
دیر زمانی است كه مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی را برپا میدارند كه در میان اقوام گوناگون، نامها و انگیزههای متفاوتی دارد. در ایران و سرزمینهای همفرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام میبرند كه همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به دلیل دقت گاهشماری ایرانی و انطباق كامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سالها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سیام آذرماه و بامداد یكم دیماه است. هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند كه مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار میشود؛ اما میدانیم كه در باورهای كهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمیشده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیینهای ایرانی، ریشه در رویدادی كیهانی دارد.

من نمیدانم که… اما میدانم که …
من نمیدانم که عادت کرده ام،
یا که دوست دارم
روزهای بارانی را
تارهای عنکبوت، گوشه و کنار خانه را
و رسالت گلهای مصنوعی کنج اتاق را
اما میدانم که،
برای دلتنگیهای گل سرخ دلم میسوزد
برای آن نردبان شکسته
و برای تنها یی مترسک
من نمیدانم که دوست دارم
یا که عشق میورزم
به صدای نفسهای پنجره در تیرهٔ شب
به بهار دادن نارنج
و به گردش چشمها در باغ رویا
اما میدانم که عادت کرده ام
به پر حرفی گنجشکها ی سرگردان
به شنیدن روزانه، خبر مثله شدن دنیا از رادیو
و به دیدن شلوارها ی وصله دار
اما میدانم و ایمان دارم،
که عشق میورزم،
به صداقت کبوتر
به تپشها ی قلب دوربین
به طنین گل واژهها در گلو
به رقص موزیک در سلولها ی تن
و به کفشها ی قدیمی ام

از همتون ممنونم که این یکسال تنهام نذاشتین و با راهنمایییاتون شادم کردین بهم امید دادین تا بهتر بنویسم و با اشنا شدن با عقاید هر کدوم تونستم دنیا رو بهتر بشناسم
تقدیم به همتون گلای مهربون
حالا بریم به جشن تولد![]()
![]()
![]()
بیاین دیگه 




















اینم کیک گلای من

فدای محبت تک تکتون

(لحظه نبودن نیستن ها)
اگر منت می نهی بر كلام من ، با احترام سلامت می گویم
و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.
دیرروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرفهای نگفته من گوش دادند.
و برایم دلسوزی كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراری بود و
یادآوری خاطرات با تو بودن.
دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می كردم. زیبا ، به بزرگی مهربانی ات ببخش
كه اشكهایم دست خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به ستاره جستجویت كردم.
ولی نیافتمت.
از كهكشان دلسپردگی من خسته شدی كه تاب ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی ؟
مهتاب كهكشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب دیدنت شده ام كه دلتنگی ام را به قاصدك سپردم
و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم.
روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدك هم برنگشت.
شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شد. باشد،
اشكالی ندارد. تو عزیزی ، اگه یه قاصدك هم از من قبول كنی ، خودش دنیایی است.
كاش یاسهایی كه برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز
كنند.كاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد اشكهای من بیندازد.
نازنین ، هر پرنده سفر كرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای كه می شكفد،
نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام كن و
لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران كن.
بگذار باز هم قاصدك ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز كند.
همین حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی تابی شكفته.
زیبا ، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است. به
یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود.
تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.
مهربانی باران ، یادم كن در هر شبی كه بی ستاره شد.

بزرگ بود و از اهالي امروز بود
و با تمام افقهاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد
صداش به شكل حزن پريشان واقعيت بود
و پلكهاش مسير نبض عناصر را به ما نشان داد
و دستهاش هواي صاف سخاوت را ورق زد و مهرباني را به سمت ما كوچاند
به شكل خلوت خود بود و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را براي آينه تفسير كرد
و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود
و او به سبك درخت ميان عافيت نور منتشر مي شد
هميشه كودكي باد را صدا مي كرد
هميشه رشته صحبت را به چفت آب گره ميزد
براي ما يك شب سجود سبز محبت را چنان صريح بيان كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم و مثل لهجه يك سطل آب ، تازه شديم
و بارها ديديم كه با چقدر سبد براي چيدن يك خوشه بشارت رفت
ولي نشد كه روبروي حضور كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم !!!

در انتظار تو بودن را هم دوست دارم
که خود با تو بودن است
به تو اندیشیدن
رویاهایم را رنگین میکند
ای لطیف ترین
ای مهربانترین
…… ای صمیمی ترین...
دیدم کسی در میزند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا.....
غم با همه بیگانگی
هر شب به من سر میزند

یا مولا به فریادمان برس:سلام اي حضرت سلطان عشق
يا علي موسي الرضا اي جان عشق
سلام"اي بهر عاشق سرنوشت
سلام اي تربتت باغ بهشت![]()
تو يـادگـار هـفتمين سپيدهاى
شـکـوه مـاندنىترين قصيدهاى
اشـارتـى ز بـيـکران روشنى
کـه از ديـار بى نشان رسيدهاى
سـتـاره حـريـم سـبز فاطمه
ز بـى نـهـايـت خدا دميدهاى
بـهـار سـبـز بـاغهاى آرزو
امـام قـصـههـاى ناشنيدهاى
گـل نـجـيـب بـاغ آفـرينشى
کـه در دلـم بـهـار آفريدهاى
تـو قـلب عاشقان هر زمانه را
بـه لـطف و بخششت خريدهاى
تـو مـنتهاى مهر و رحمت خدا
ز هرچه غير اوست دل بريدهاى
ز مـهربانىات، ز دل ستانىات
چـه نقشها به لوح دل کشيدهاى
مـيـان لالـههـاى سـرخ آشنا
غريـب آشـنـا! تو برگزيـدهاى
ز سـاغـر کرامـت مـحمـدى
زلال نـور مـعـرفت چشيدهاى
ز بـاغهـاى بـى زوال سرمدى
سـبدسـبد گـل حضور چيدهاى
دلا! ز شـوق لـحـظـه زيارتى
چـه عـاشقانه از قفس پريدهاى!
بـهـار شـد دوبـاره باغ باورم
ز عـشق تو که روشناى ديدهاى
بـه شـام غـربـت سياه عالمى
طـلـوع فجر هشتمين سپيدهاى


شب آرم، آرام لحاف چرک مرده خود را به روی شهر میکشید و رفت و آمدها کمتر شده و صدا ها کمتر بگوش میرسید.